فساد اخلاقي در بهائيت
خاطرات یک نجات یافته (3)
چند ماه بعد حدود اواخر سال بود کساني به معلم پرورشي مدرسه گزارش داده بودند که رها بچهها را به بهائيت تبليغ ميکند. زنگ تفريح معلم پرورشي پيشم آمد و گفت: شنيدم که بچه ها را تبليغ ميکني، تو حق نداري که ذهن بچه ها را مغشوش کني و براي آنها...
خاطرات یک نجات یافته (2)
شستشوي مغزي کودکان
[زماني که] معلم مهد کودک بهائيان شدم... برنامههايي که به من ميدادند تا به بچهها بياموزم کاملا در راستاي شستشوي مغزي آنها بود و من... ميديدم که چگونه از 3 سالگي، کودکان را نسبت به اسلام و مسلمانان بدبين ميکردند و... مغز کوچک آنها را با خرافات و اوهامي که ارمغان... بهاء و عبدالبهاء بود پر ميکردند و چگونه با آوردن مثالها و بيان داستانهايي، آنان را از خارج شدن از بهائيت ميترساندند و با ...
خاطرات یک نجات یافته (1)
ديگر به بهاء و عبدالبهاء ايمان ندارم
خانم مهناز رئوفي در شرح گفتگوي خود با يک فرد بهائي (به نام آقاي منطقي) در خانه خويش، در ايام ناراحتي شديد خود از سران محفل بهائيت ميگويد:
در حالي که وسايلم را جمع ميکردم چشمم به تابلوي عکس عبدالبهاء افتاد. با عصبانيت تابلو را برداشتم و بر زمين کوبيدم و با هر دو پا روي آن ايستادم و گفتم: تشکيلاتي که ارمغان اراجيف توست مرا بدبخت کرد... آقاي منطقي لبخند تلخي زد و گفت: تو خيلي اشتباه کردي...
تمام تلاش خود را به کار می گیریم تا با بی طرفی کامل عقاید بهائیت را مروری نمائیم تا راه راست بر همگان منکشف گردد و حجت بر همگان تمام شود و شبهات از میان برچیده گردند