توبه نامه باب


ادامه نوشته

فساد اخلاقي در بهائيت

اين «قزاوغلان» از کوه سالم برنمي‏گرده ها!
در بهائيت هر گونه تعصبي ممنوع است و اين ريشه در سياست استعمار دارد که با ترويج اين اعتقاد، تعصب ملي، تعصب ديني، تعصب وطني و هر علاقه و غيرتي را از انسان مي‌گيرد تا به راحتي بتواند بهره‌کشي کند... خيلي از خانمها [ي بهائي]... لباسهاي نازکي مي‏ پوشيدند و منظره بسيار کريه و زشتي بوجود مي‏آوردند و رؤساي تشکيلات چيزي به آنها نمي‏گفتند و آزادي مطلق داده بودند ديگر کسي حق اعتراض نداشت در ضمن در بين بهائيان اعتراض کردن به طور کلي ممنوع است. حتي اعتراض پدر و مادر به فرزندان، يعني لغو حکم امر به معروف و نهي از منکر در اسلام. فرهاد گفت: اين «قزاوغلان» از کوه سالم برنمي ‏گرده ها! يک دفعه ديدي عمودي رفت افقي برگشت، منظور از اين کلمه ترکي يعني (دختر پسر) اين اصطلاح را براي دختراني به کار مي‏ برند که حرکات دخترانه ندارند و شيطنت‏هاي پسرانه از آنها سر مي‏زند، خيلي از حرفش رنجيدم اما به روي خودم نياوردم.
خاطرات یک نجات یافته صفحه 47

خاطرات یک نجات یافته (3)

برخورد من و مربي پرورشي

چند ماه بعد حدود اواخر سال بود کساني به معلم پرورشي مدرسه گزارش داده بودند که رها بچه‏ها را به بهائيت تبليغ مي‏کند. زنگ تفريح معلم پرورشي پيشم آمد و گفت: شنيدم که بچه‏ ها را تبليغ مي‏کني، تو حق نداري که ذهن بچه‏ ها را مغشوش کني و براي آنها...

ادامه نوشته

خاطرات یک نجات یافته (2)

شستشوي مغزي کودکان 

[زماني که] معلم مهد کودک بهائيان شدم... برنامه‌هايي که به من مي‌دادند تا به بچه‌ها بياموزم کاملا در راستاي شستشوي مغزي آنها بود و من... مي‌ديدم که چگونه از 3 سالگي، کودکان را نسبت به اسلام و مسلمانان بدبين مي‌کردند و... مغز کوچک آنها را با خرافات و اوهامي که ارمغان... بهاء و عبدالبهاء بود پر مي‌کردند و چگونه با آوردن مثالها و بيان داستانهايي، آنان را از خارج شدن از بهائيت مي‌ترساندند و با ... 

ادامه نوشته

خاطرات یک نجات یافته (1)

ديگر به بهاء و عبدالبهاء ايمان ندارم 

خانم مهناز رئوفي در شرح گفتگوي خود با يک فرد بهائي (به نام آقاي منطقي) در خانه خويش، در ايام ناراحتي شديد خود از سران محفل بهائيت مي‌گويد: 

در حالي که وسايلم را جمع مي‌کردم چشمم به تابلوي عکس عبدالبهاء افتاد. با عصبانيت تابلو را برداشتم و بر زمين کوبيدم و با هر دو پا روي آن ايستادم و گفتم: تشکيلاتي که ارمغان اراجيف توست مرا بدبخت کرد... آقاي منطقي لبخند تلخي زد و گفت: تو خيلي اشتباه کردي...

ادامه نوشته