خاطرات یک نجات یافته (2)
شستشوی مغزی کودکان
[زماني که] معلم مهد کودک بهائيان شدم... برنامههايي که به من ميدادند تا به بچهها بياموزم کاملا در راستاي شستشوي مغزي آنها بود و من... ميديدم که چگونه از 3 سالگي، کودکان را نسبت به اسلام و مسلمانان بدبين ميکردند و... مغز کوچک آنها را با خرافات و اوهامي که ارمغان... بهاء و عبدالبهاء بود پر ميکردند و چگونه با آوردن مثالها و بيان داستانهايي، آنان را از خارج شدن از بهائيت ميترساندند و با [وجود] اين ترس و وحشتي که در دل کودکان از انتخاب راهي به جز راه بهاء ميانداختند و با وحشتي که آنان از طرد شدن و اخراج شدن از خانه و خانواده داشتند، شعار بياساس «تحري حقيقت» را سر ميدادند و به ظاهر وانمود ميکردند که بهائيان در پانزده سالگي پس از تحري حقيقت ميتوانند راه خود را انتخاب نمايند...، در حالي که هيچ کدام از بهائيان حق نداشتند... کتابهاي ساير جوامع را مطالعه کنند، حق نداشتند کتابهاي رديه را که بيشتر، بهائيان مسلمان شده آنها را نوشته بودند مورد مطالعه قرار دهند...
خاطرات یک نجات یافته
مهناز رئوفی
تمام تلاش خود را به کار می گیریم تا با بی طرفی کامل عقاید بهائیت را مروری نمائیم تا راه راست بر همگان منکشف گردد و حجت بر همگان تمام شود و شبهات از میان برچیده گردند